سکوت
پرواز را به خاطر بسپار...
To realize The value of a sister Ask someone Who doesn't have one. To realize The value of ten years: Ask a newly Divorced couple. To realize The value of four years: Ask a graduate.
To realize The value of one year: Ask a student who Has failed a final exam.
To realize The value of one month: Ask a mother who has given birth to a premature baby.
To realize The value of one week: Ask an editor of a weekly newspaper.
To realize The value of one hour: Ask the lovers who are waiting to meet.
To realize The value of one-second: Ask a person who has survived an accident.
To realize The value of one millisecond: Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.
Time waits for no one. Treasure every moment you have. You will treasure it even more when you can share it with someone special.
To realize the value of a friend: Lose one.
Forward this letter to friends, to whom you wish good luck. Peace, love and prosperity to all .
به سوی درب ۰۵ راه افتادم.وارد پادگان شدم ، حس عجیبی بهم دست داده بود. انگار که می خواهم ۲ ماه به زندان بروم، هیچکس را نمی شناختم. همان اول کار که می خواستن ما را تقسیم کنند دو تا دوست پیدا کردم. هر دو نفر آنها بچه ی اصفهان بودن و مثل من امریه آتش نشانی داشتن. تقسیم شدیم ، وقتی به گروهانمان رسیدیم به ما لباس دادن ، لباس خاکی بعد وقت شام شد ،شامی که در روشنی هوا باید می خوردیم. روز اول هیچکسی غذا نخورد الا بعضی ها، از بس که .... بگذریم.هفته ی اول هر موقع که می رفتم پای باجه ی تلفن نمی توانستم صحبت کنم صدای گرم مادر در غربت پادگان ، چی می شد ! وقتی مدتی گذشت و آموزش ها شروع شد دیگر به فضای پادگان عادت کرده بودیم ولی هر وقت از موضوعی ناراحت می شدم با شنیدن صدای گرم مادر آرام می شدم. روزها و شب ها می گذشت ، در این ۲ماه آموزشی همه ی سختی ها ، بد و خوب دنیا را نچشیدم ولی آنها را تا عمق وجودم حس کردم.میدان تیر ، رژه ، پا مرغی و ... اینها ساده بود ولی غربت آنجا و خرد کردن شخصیت ، روح آدم را شکسته و پیر می کرد. اگر کسی در دوران آموزشی با فهم باشه قدر خیلی از چیز ها را می داند مانند : خانواده ( زحمات پدر و مادر )،زندگی در آرامش و راحتی ، سلامتی و ... هفته های آخر از راه رسید و ماه رمضان هم شروع شد ، همه خوشحال بودن که در ماه رمضان زیاد سخت نمی گیرن ولی بر عکس شد ، همان موقع تمرین رژه بیشتر شد و بیشتر سخت می گرفتن ، خدا ببخشتشون.روز های سخت تمام شد و روز جشن تحلیف فرا رسید.گروهان ما جلوی فرمانده پادگان سنگ تمام گذاشت چون جنگ سر نیزه با ما بود و بچه ها کولاک کردند.فرمانده گروهان از خوشحالی نمی دانست چه کار کند ، کارش که با ما تمام شد دیگر در گروهان پیدایش نشد حتی برای خداحافظی ! روز ترخیص بچه ها با چشمان خیس ولی در آخر باید بگم دم گروهبان وظیفه ها یی که بالای سر ما بودن گرم ، تا آخریم ثا نیه ها با بچه ها بودن و کار ترخیصی بچه ها را درست می کردند. از من به شما دوستان نصیحت ، قدر خانواده و تک تک لحظات زندگی تان را بدانید. نویسنده : گروهبان سوم وظیفه مرتضی دلگشا سعدی ( سرباز ارتش ۰۵ کرمان) از دوران سخت آموزشی در ۰۵ کرمان با دستی پر از نوشته برگشتم . آخر اگر خدا بخواهد دوران آموزشی من در ارتش ۰۵ کرمان تمام شد برای همیشه و من دوباره به آغوش گرم خانواده بازگشتم. در این مدت اتفاقات جالبی برایم اقتاد که می خواهم آنها را با نام برزخ ۰۵ برای شما بنویسم. منتظر برزخ ۰۵ باشید. بزودی ... انشاا... بعد از 2ماه با نوشته های جدید می آیم. من هم سرباز شدم. نمی دانم چه بگویم ما ویران شدیم از رفتن تو ای مادر جان هر که رسد از مهر تو گوید نمی دانم تو مادر بودی یا فرشته اگر نیستی دیگر کنار ما اما بدان هست خاطراتت در یادمان (( تقدیم به روح مادر بزرگ عزیزم )) دل نوشته : مرتضی دلگشا سعدی
![]()
همدیگر را در آغوش می گرفتن و خداحافظی می کردن.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



